سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
[ و چون روز نهروان به کشتگان خوارج گذشت فرمود : ] بدا به حال شما ، آن که شما را فریفته گرداند زیانتان رساند . [ او را گفتند اى امیر مؤمنان که آنان را فریفت ؟ فرمود : ] شیطان گمراه کننده و نفس‏هاى به بدى فرمان دهنده ، آنان را فریفته آرزوها ساخت و راه را براى نافرمانى‏شان بپرداخت ، به پیروز کردن‏شان وعده کرد و به آتششان درآورد . [نهج البلاغه]

سفری خاص از جنس خراسان...!

ارسال‌کننده : هانیه در : 95/2/5 12:13 عصر

17شهریور 94 بود که با تمام ذوق وشوق رفتیم مشهد؛ چند روزی بود که مشهد بودیم و کاملا تو جو زیارت ودعا و...

ولی چون تنها نبودم وبا خانواده رفته بودیم ؛ اونطوری که دلم می خواست نمیشد با امام رضا(ع) خلوت کنم..

تا روز آخر؛ که نمیدونم چی شد من مامان وخواهر...رو گم کردم وهرچی هم سعی کردم پیداشون کنم نمی شد...

پر از نیاز بودم وخسته..

فرصت خوبی بود..

اومدم صحن انقلاب نشستم روبروی گنبد(همون جایی که عاشقشم...)

اشگ بی اختیار از چشم هام جاری شد..

نیازم رو با گریه به امام رضا(ع) گفتم‌... گریه امانم نمیداد‌...

تا اینکه از بلندگوهای صحن ؛ صدایی میومد..

سخنران همون چیزی که من داشتم به امام رضا میگفتم رو میگفت..

نه ..اون سخنران نبود؛ امام رضا (ع) بود که داشت باهام حرف میزند..

راه درست وغلط رو بهم گوشزد می کرد..

امام رضا(ع) راه درست رو بهم نشون داد..

من ایمان دارم به این نشونه ها..

گرفتم حرف امام رضا(ع) رو..

باید می رفتم؛ وقتمون تموم شده بود..

اما بغض واشک جلوی چشمام رو گرفته بود..

چاره ایی نبود..

باید می رفتم...

اما دلم رو تو صحنش جا گذاشتم...

بعد از این سفر دلم خیلی پیش امام رضا مونده بود..

هرکی میگفت می خوام برم؛ با حسرت بهش التماس دعا می گفتم

آخه آخرین مشهد خیلی فرق داشت؛ امام رضا باهام حرف زده بود..

خانم صحرا از اعضای پارسی بلاگ که ساکن مشهده همیشه می گفت ان شاءالله میای بزودی..

منم که میدونستم نمیریم ولی می گفتم ان شاءالله..!

خانم ری را ازم خداحافظی کرد ؛ داشت می رفت مشهد..

نا خودآگاه به یاد اون غروب صحن انقلاب گریم گرفت..

دست خودم نبود..

واقعا دلم جا مونده بود..

به ری را گفتم خیلی دعام کن؛ بگو بطلبه..

ری را گفت: ان شاءالله تا  من میام؛ شما بری...

پیش خودم یه نیشخندی زدم گفتم ای بابا..چی میگه ری را!!!

ما که سالی یه دفعه می ریم..دیگه رفت تا سال دیگه..ومعلوم نیست کی..):

ولی به ری را گفتم ان شاءالله...

اسفند ماه بود از طرف کار پدرم‌  منزلمون زنگ زدن که مشهد به نامتون دراومده؛ بیاید برا ثبت نام..

اما پدرم قبول نکرد؛ چون می خواستیم تو عید بریم کربلا همه برنامه ریزی وهزینه ها رو برا کربلا گذاشته بود..گفت نمیشه دوتاشو بریم):

مادرم هر کاری کرد نتونست بابامو راضی کنه..

و از اداره هم مدام زنگ می زدن واصرار می کردن..ولی از طرف ما نه گفتن..

دفعه ی آخر تلفن رو من برداشتم..

آقا پشت تلفن، با لحن عصبانی  گفت: خانم؟ فک کنم یه ده باری ما منزل شما زنگ زدیم..!!

چکار می کنید بالاخره؟!!

منم که میدونستم نمیریم؛ با ناراحتی گفتم؛ خودتون با همراه پدرم تماس بگیرید..

فرداش که پدرم داشت منو میرسوند سرکار؛ گفت؛ میرم اداره ببینم چی میشه مشهد...

موج امیدی تو دلم جوونه زد گفتم توکل به خدا..

از طرفی نگران بودم چون میدونستم تو اسفند به کسی مرخصی نمیدن..

با خودم گفتم حالا مشهدهم جور بشه؛ چطوری مرخصی بگیرم؟!!

بعد از چند روز..
بابا برگه ی امریه ی مشهد رو گرفت وبه طرز ناباورانه ایی مرخصی برام جور شد وما 22 اسفند 94 راهی مشهد شدیم.......

در آخرین دیدارمان

دلم ملتمس نگاهت گشت

و

چشمانم زل به آستانت..

زانوانم در فراقت بی رمق..

و

تن بی جانم؛ رنجور..

لب هایم به جای آب ؛ تو را طلب کردند!

مولای من!

بنده نوازی کردی..

و بار دیگر به این جسم بی جان؛ جان بخشیدی!


باز سفر تمام شد واین است تمام حرف دلم: .....


تا دلبر را؛ ببینم

مات میشم...

نفس در سینه ام؛ 

بی تاب میشم..

دلم ذکر رضا(ع) دارد مداوم‌..

تا مهمانم کند؛ بی جان می شم..!

السلام علیک یا امام الرِئوف؛یا علی بن الموسی الرضا(ع).
 









کلمات کلیدی :

راهی برای کسب حضور قلب در نماز

ارسال‌کننده : هانیه در : 94/4/29 3:12 عصر

ضرورت حضور قلب

دل آدمی مشغول آن چیزی است که به آن اهمیت می دهد.

وضرورت حضور قلب یعنی اینکه نماز گزار به خدا اهمیت می دهد،

چرا که قلبش را آماده حضور او می کند.


لا یقبل صلاة عبد لا یحضر قلبه مع بدنه
پیامبر اکرم(ص)

نماز بنده ای که قلبش مثل بدنش حضور نداشته باشد

به مر حله ی پذیرش خداوند نمی رسد.

(البته تکلیف از او ساقط شده است)

ولی مر حله قبول بالاتر است.

راهی برای کسب حضور قلب

توجه در مفهوم کارهای نماز

 برای مثال امام علی (ع) می فرماید:

هنگامی که رکوع می کنی با خویشتن بگو

به تو ایمان دارم هر چند گردنم زده شود.(یقین)

وهنگامی که سرت را از رکوع بلند میکنی

با خودت بگو تو مرا از عدم به وجود آوردی

ودر سجده ی اول در دل این معنی را به یاد آور که:

تو مرا از خاک آفریدی

(منشأ آفرینش وتذکری برای رهایی از غرور)

و وقتی سر از سجده بر می داری:

بگو تو از خاک مرا بیرون آوردی(ذکری از هستی بخش)

وهنگامی که برای سجده ی دوم می روی:

بگو دوباره به خاک باز می گردم و

( دنیا جای ماندن نیست)

(توجهی برای آزادی از جلوه های دنیا)

وقتی سر از سجده دوم بر می داری در دلت بگو:

تو ای خدا دوباره مرا از خاک زنده می کنی

تا جواب کارهایم را ببینم

(زیرا زندگی عبث وپوچ نبود)...

میزان الحکمه،ج 5،ص 395.





کلمات کلیدی :

یا علی(ع)

ارسال‌کننده : هانیه در : 94/4/17 4:19 عصر

نمک و شیر را به دستش داد
با هزار و یک آرزو دختر
گفت ای دخترم کجا دیدی
دو غذا روی سفرهء حیدر
دخترش دست را جلو آورد
تا نمک را زسفره بر دارد
تا که در هم نگاهشان گره خورد
دید بابا دوچشم تر دارد
گفت بابا که دخترم امشب
زخمهای دلم عمیق تر است
از روی سفره شیر را بردار
که علی با نمک رفیق تر است
بعد افطار با دو دیدهء خیس
گرچه با دخترش تبسم کرد
حال بابا عجیب بود عجیب
دخترش دست و پای خود گم کرد
دید هر لحظه بی قرارتر است
آن ابرمرد بی نظیر و شجاع
خیره می شد به آسمان ، می خواند
زیر لب آیه های استرجاع
شب به نیمه رسیده و دیگر
موقع رفتن امیر شده
کودکان گرسنه منتظرند
حرکت کن علی که دیر شده
پس عبا را به دوش خود انداخت
کیسه را پر ز نان وخرما کرد
مثل هرشب پس از " به نام خدا"
یک توسل به نام زهرا کرد
در دلش مجلسی ز روضه به پا
باز با قصهء جوانش شد
فقط انگار روضه خوان کم داشت
درب و دیوار روضه خوانش شد
سمت مقصد ، علی که حرکت کرد
ناگهان چشم اوبه در افتاد
در برایش چه روضه ای می خواند
یاد گیسوی شعله ور افتاد
شعله ها را کمی خنک تر کرد
اشک چشمان حیدر کرار
در هیاهوی روضه های در
نمکی هم به روضه زد دیوار
بعد مرغابیان داخل صحن
میخ در سد راه مولا شد
حرف میخ دری وسط آمد
در دل بوتراب غوغا شد
قلب حیدر رها شد از کوفه
رفت سمت مدینهء زهرا
تیزی میخ یکطرف ، وای از
داغی میخ وسینهء زهرا





کلمات کلیدی :

قدرت دعا

ارسال‌کننده : هانیه در : 94/3/10 5:32 عصر

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست

کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان

بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم 

مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من .

خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست.

مغازه دار با طعنه گفت : لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر !

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .

خواربارفروش باورش نمی‌شد . مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .

در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “

مغازه ‌دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه ‌دار داد و گفت : فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟   


 




کلمات کلیدی :

السلام علیک یا باب الله....

ارسال‌کننده : هانیه در : 93/12/24 2:6 عصر

سلام آقا ، سلام سلطان خوبان

سلام  ای روشنی بخش چشم رسولان

سلام  ای وعده ی دیرینه ی حق

سلام  ای آنکه دخت نبی تو را صدا زد

سلام  ای مظلومیتت  مانند حیدر

سلام  ای با خبر از راز مولایم حسن

سلام  ای منتقم خون ارباب بی سر

سلام  ای دو دست عباس دلاور

سلام  ای هم ره زینب میان کوچه وبازرها

سلام  ای الله اکبر گفتنت مانند اکبر

سلام بر لالایی گفتنت بر گهواره ی خالی

سلام ای نوجوانیت بر گرفته زحضرت قاسم

سلام ای گریه ات بر حسین مانند سجاد

سلام  ای علوم  باقر

سلام  ای مذهب کامل صادق

سلام ای مستمع ناله های موسی کاظم

سلام ای بارز هشتت گرو نه

سلام ای جوانی جواد ابن الرضا

سلام  ای هدایتت  مانند هادی

سلام  ای عزیز دل عسکری

بیا آقا ،بیا که جهان بی عدل وداد است

بیا تا ما سربارانت  شویم سرباز

بیا ای مفتخر سیزده معصوم

بیا مولا ،بیا جانم فدایت

 

بیا تا که چشمانم را کنم فرش زیر پایت....

 


                                                                                                           شعرنوشته شده توسط هانیه                                                                                                                                                                                                                

 




کلمات کلیدی :

سنگ پشت

ارسال‌کننده : هانیه در : 93/11/23 11:21 صبح

سنگ  پشت

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته می خزید ، دشوار وکند؛ ودورها همیشه دور بودند.


سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش

می کشید.

پرنده ای در آسمان پر زد، سبک بال...؛ سنگ پشت رو به خدا کرد وگفت: این عدل نیست، این عدالت نیست.


کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچگاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاک سنگی خودخزید، به نیت نا امیدی.


خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کرهای کوچک بود. وگفت: نگاه کن،ابتدا وانتها

ندارد...هیچ کس نمی رسد. چرا؟


چون رسیدنی درکار نیست.فقط رفتن است . حتی اگر اندکی. وهر بار که می روی، رسیده ای.


وباور کن آنچه بر دوش

توست،تنها لاکی سنگی نیست،تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛ پاره ای از مرا... .


 خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش سنگین بود ونه راه ها چندان دور.


سنگ پشت به راه افتاد وگفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از از «او» را با عشق بر دوش کشید.




کلمات کلیدی :

داستان خانه ی ما

ارسال‌کننده : هانیه در : 93/10/23 2:52 عصر

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.


مراقب سلامتی خانهای که برای زندگی خود میسازید باشید.

 





کلمات کلیدی :

بهترین جنگجو

ارسال‌کننده : هانیه در : 93/7/6 11:16 صبح

 

جنگجویی از استادش پرسید : بهترین شمشیر زن کیست ؟


استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به آن سنگ توهین کن.


شاگرد گفت : اما چرا باید این کار را بکنم ؟ سنگ پاسخ نمی دهد !!!


استاد گفت خوب با شمشیرت به آن حمله کن.


شاگرد پاسخ داد : این کار را هم نمی کنم.


شمشیرم می شکند
و اگر با دست هایم به آن حمله کنم ،


انگشتانم زخمی می شوند


و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند.

 
من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن کیست ؟

 

استاد پاسخ داد : بهترین شمشیرزن به آن سنگ می ماند ،


بی آن که شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد نشان می دهد که هیچکس نمی تواند بر او غلبه کند.





کلمات کلیدی :

سالها پیش لز این

ارسال‌کننده : هانیه در : 93/7/6 11:1 صبح

سالها پیش از این 

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

 من فقط یک کمی خاک بودم همین

 یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

 آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

 خاک هر شب دعا کرد

 از ته دل خدا را را صدا کرد

 یک شب آخر دعایش اثر کرد

 یک فرشته تمام زمین را خبرکرد

و خدا تکه ای خاک رابرداشت

 آسمان را در آن کاشت

 خاک را توی دستان خود ورز داد

 روح خود را به او قرض داد                                                         

 خاک توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

 راستی من همان خاک خوشبختم

 من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات اینهمه از خدا دور هستم!


 




کلمات کلیدی :

کوهنورد

ارسال‌کننده : هانیه در : 93/5/29 12:27 صبح

 

کوهنورد

در روزگارانی نه چندان دور، در یک روز سرد زمستانی، کوهنوردی برای فتح قله بلندی به  کوهستان اطراف شهر رفت. مسیر او طولانی بود و به همین دلیل شب را نیز برای صعود به قله در تلاش

بود.

او در حالی که به قله نزدیک می شد، ناگهان دستش لغزید و از بلندی پرتاب شد؛ اما خوشبختانه به طنابی که از قبل خود را به آن بسته بود، آویزان ماند و از مرگ نجات یافت. اما هوا سرد بود واوهرچه

تقلا کرد، نتوانست خود را بالا بیاورد.


کوهنورد از خدا خواست به او کمک کند ونجاتش دهد. در همین حال، ندایی می شنود که به او می گوید: " طناب را پاره کن! "


مرد هرچه کرد ، نتوانست خود را راضی کند که طناب را پاره کند. چون فکر می کرد زندگی او، به همین طنابب وابسته است واگر آن را پاره کند، به ته دره پرتاب خواهد شد. دوباره همان ندا در گوش او

پیچید، اما کوهنورد توجهی نکرد.


صبح روز بعد روزنامه ها نوشتند: " شب گذشته کوهنوردی در فاصله نیم متری زمین یخ زد ومرد! "

 



 




کلمات کلیدی :