شانس
کشاورز چینی،اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.
یک روز اسب کشاورزبه سمت آن تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند
وبه خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت: " شاید این
بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی. فقط خدا می داند."
یک هفته بعد،اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها برگشت. این بار
مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت:" شاید این خوش
شانسی بوده وشاید هم بد شانسی. فقط خدا می داند."
فردای آن روز، وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود، از پشت
یکی از اسب ها به زمین افتاد وپایش شکست. این بار همسایه ها برای عیادت پسر
کشاورز آمدند.به او گفتند: "چه آدم بدشانسی هستی؟" کشاورز باز جواب داد: " شاید
این بد شانسی بوده وشاید هم خوش شانسی. فقط خدا می داند."
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند وهمه جوانان را برای خدمت در چنگ با
خود بردند،به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: " شاید
این خوش شانسی بوده وشاید هم بد شانسی. فقط خدا می داند!"
دوستان عزیز:لطفا برداشت های خودتون رو از این مطلب بیان بفرمایید.
راز
دو نفر که یکی خدا رو قبول داشت و دومی قبول نداشت،با هم به کوه رفتند. به کوهی که خدا در آنجا زندگی می کرد!
دومی این پیشنهاد را داده بود تا ثابت کند در مشکلات و سختی ها ، خدا به کسی کمک نمی کند.
دیگری گفت: " موافقم! اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. "
وقتی به قله رسیدند، شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند: " سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید."
مرد اولی گفت: " می بینی؟ بعد از چنین صعودی،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم!"
اما دیگری به دستور عمل کرد.
وقتی به دامنه ی کوه رسیدند،هنگام طلوع بود وانوار خورشید، سنگ هایی را که مرد مومن با خود آورده بود،روشن کرد.آنها
خالص ترین الماس ها بودند.
مومن گفت:" تصمیمات خدا مرموزند،اما همیشه به نفع ما هستند."
ردپاَ
شبی خواب دیدم که کنار ساحل همراه با خدای خود قدم می زدم. بر پهنه تاریک آسمان صحنه هایی از زندگی ام را می دیدم.در هر کدام از صحنه ها دو جفت رد پا بر
روی شن دیده می شد.یکی متعلق به من ودیگری متعلق به خدا بود.
وقتی تمام قسمت ها رو دیدم وبا دقت نگاه کردم،متوجه شدم که در بعضی از قسمت ها ، فقط یک جفت رد پا دیده می شود.کمی که تأمل کردم،متوجه شدم که این قسمت
ها سخت ترین وبدترین لحظات زندگی ام بوده است.
از خدای خود پرسیدم: " خدایا توگفتی که در همه احوال ،همراه وهمدم من خواهی بود وهرگز مرا ترک نخواهی کرد.اما در سخت ترین لحظات زندگی ام آنگاه که تو را
بیشتر از هر لحظه نیاز داشتم،یک جفت رد پا بیشتر نمی بینم!چرا مرا تنها گذاشتی؟ "
خداوند به آرامی پاسخ داد: " من همیشه تو را دوست داشته ودارم وهرگز تورا تنها نخواهم گذاشت.جاهایی که فقط یک جفت رد پا دیدی،آن زمانی بوده است که من تو
رابر دوش داشتم."
دوست خدا
در فصل تعطیلات ودریک روز سرد،پسر بچه ی 7 ساله ای بدون کفش وبا لباس های کهنه جلوی ویترین مغازه ای ایستاده
بود.خانم جوانی هنگام عبور از آنجا متوجه پسرک شد ودر یک نگاه آنچه را پسرک در دل داشت،در چشمان آبی کم رنگ او خواند.
خانم جوان دست پسرک را گرفت وداخل مغازه برد وبرایش یک جفت کفش ولباس گرم خرید.سپس هردو از مغازه خارج
شدند.خانم جوان به پسرک گفت:"حالا می توانی به خانه بروی وتعطیلات خوبی داشته باشی." پسرک نگاهی به خانم جوان
انداخت وپرسید:"خانم! شما خدا هستید؟!"
خانم جوان لبخندی زد وگفت:" نه پسرم !من فقط یکی از بندگان خدا هستم."
پسرک گفت:"حدس می زدم که باید نسبتی با خدا داشته باشید."
من !
عابدی شبانه روز مشغول دعا ونیایش به درگاه پروردگار بود وبه ندرت از عبادت گاه بیرون می آمد.
یک روز که برای حاجتی ازآن خارج شد،شیطان داخل عبادت گاه رفت ودر را به روی او بست.
وقتی که عابد بازگشت و در را بسته دید تعجب کرد.
شیطان پرسید:" کیست؟ "
عابد جواب داد: " من! " شیطان دوباره پرسید:" کیست؟" وعابد باز هم گفت:" من! "
در آخر شیطان در را باز کرد و به او گفت:" من هم عمری مشغول نیایش وستایش بودم،
ولی یک بار گفتم من،و برای همیشه از در گاهش رانده شدم."
ملاقات با خدا
ظهر یک روز سرد زمستانی،وقتی زن داشت به خانه برمی گشت،پشت در،پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت ونه مهر اداره پست روی آن خورده بود.فقط نام وآدرسش
روی پاکت نوشته شده بود.او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخل آن را خواند:
"سلام!عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.از طرف خدا"
زن همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز گذاشت،با خود فکر کرد او که آدم مهمی نبود؛پس چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟در همین فکر ها بود که ناگهان
کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:"من که چیزی برای پذیرایی ندارم."
نگاهی به کیف پولش انداخت.او پول کمی داشت.با این حال به سمت فروشگاه نزدیک خانه اش رفت ویک قرص نان ودو بطری شیر خرید.
وقتی از فروشگاه بیرون آمد،برف به شدت می بارید.او عجله داشت تا زود به خانه برسد وعصرانه حاضر کند.در راه برگشت،زن ومرد فقیری را دید که از سرما
می لرزیدند.مرد فقیر به زن گفت:"خانم ما خانه وپولی نداریم.بسیار سردمان است وگرسنه هستیم.آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"
زن جواب داد:"متأسفم!من عصر مهمان مهمی دارم"؛واز زن ومرد فقیر دور شد. همانطور که مرد وزن راه افتادند ودور شدند،زن درد شدیدی را در قلبش احساس کرد.به
سرعت دنبال آنها دوید وگفت:" آقا! خانم! خواهش می کنم صبر کنید."وقتی به آنها رسید سبد نان وشیر را به آنها داد وبعد کتش را در آورد وروی شانه های زن انداخت.مرد از
او تشکر کرد وبرایش دعا نمود.
وقتی زن به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.همانطور که در را باز کرد،
پاکت نامه ی
دیگری روی زمین دید.نامه را برداشت وباز کرد:
"سلام؛از پذیرایی خوب وکت زیبایت ممنون.از طرف خدا."
با خدا دعوا کردم باهم قهر کردیم فکر کردم دیگه دوسم نداره
رفتم تو رختخواب چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم مامانم گفت نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی میومد . . .
خدای من
نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی
میان این دو گمم
هم خود را و هم تو را آزار میدهم
هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی
و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی
آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ”
خدایا هیچ وقت رهایم نکن . . .
معرفی خود
بازدید امروز: 8
بازدید دیروز: 6
بازدید کل: 125891
تعداد مطالب: 51
به راحتی دریافت کنید
Haniye562@gmail.COM
shahtor.ir با افتخار طراحی شده توسط