راز
دو نفر که یکی خدا رو قبول داشت و دومی قبول نداشت،با هم به کوه رفتند. به کوهی که خدا در آنجا زندگی می کرد!
دومی این پیشنهاد را داده بود تا ثابت کند در مشکلات و سختی ها ، خدا به کسی کمک نمی کند.
دیگری گفت: " موافقم! اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. "
وقتی به قله رسیدند، شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند: " سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید."
مرد اولی گفت: " می بینی؟ بعد از چنین صعودی،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم!"
اما دیگری به دستور عمل کرد.
وقتی به دامنه ی کوه رسیدند،هنگام طلوع بود وانوار خورشید، سنگ هایی را که مرد مومن با خود آورده بود،روشن کرد.آنها
خالص ترین الماس ها بودند.
مومن گفت:" تصمیمات خدا مرموزند،اما همیشه به نفع ما هستند."
معرفی خود
بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 16
بازدید کل: 126004
تعداد مطالب: 51
به راحتی دریافت کنید
Haniye562@gmail.COM
shahtor.ir با افتخار طراحی شده توسط